تبليغاتX
جستجوی مبهم

دعاي ورود به نمايشگاه كتاب

 

بارخدايا

مرا از اميال انساني و هواي نفساني محفوظ بدار تا با جيب خالي به سراغ كتاب‌هاي عالي نروم.

بارخدايا

قدرتم بخش و اوقات فراغت و استراحت نصيبم گردان تا كتاب‌هاي نخوانده‌ي كتابخانه‌ام را بخوانم و تا آنها را نخوانده‌ام از خريد كتاب‌هاي جديد مصونم دار.

بارخدايا

قوتم بخش و اراده‌اي پولادين نصيبم كن تا اسير جلال‌آل احمدها، جمالزاده‌ها، شريعتي‌ها، گارسيا ماركزها، خليل جبران‌خليل‌ها و ... نشوم و در دام خريد آثار گرانشان نيافتم.

بارخدايا

به من ديدي ژرف‌نگر عطا كن تا گول جلدهاي گالينگور بالاي 5 هزار تومان را نخورم و بتوانم همان كتاب را با جلد معمولي، 2 هزار تومان ابتياع كنم.

بارخدايا

به عدد تمام انتشارات‌ها، كتاب‌هاي «مردان مريخي و زنان ونوسي»، «رازهاي خوشبختي»، «چگونه عاشق باشيم» و ... وجود دارد! مرا از گمراهي خريد نسخه‌هاي كپي، بدلي و سرقتي محافظت نما و نسخه‌هاي اصل نصيبم گردان.

بارخدايا

كلا مرا از راه خريد كتاب مصون بدار و به سوي امانت گرفتن كتاب از كتابخانه‌ها هدايت فرما.

بارخدايا

به قلم سوگند ياد كردي و سواد خواندن و شور دانستن و عشق نوشتن عطا كردي، اين الطاف بيش از لياقت بنده حقير است اما كرم شما زيادست. لطف فرموده با درآمد نجومي و حساب خالي نشدني بنده نوازي كرده و استعانتم كن.

آمين، يا رب العالمين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت   توسط یک جوینده  | 

 

باز مي‌بارد باران

چشم‌هاي بهاري در پس هر توفان

بي شك و ترديد، بي گمان

مهربان مي‌شود با بوستان، با گلستان

اين داستان نقل است سينه به سينه و دهان به دهان

سقف و ديوارها پر توان، اما ويران

در پيدا و پنهان

باز باران

مي‌بارد يكريز بي امان

باران و ياران همزبان

 

پنجره‌ها، در دل دوستان

باران و ياران، همزبان

در پيدا و پنهان،

فاصله‌ها بشكسته‌ست،

اين داستان نقل است سينه به سينه و دهان به دهان

هر زمان و هر مكان، بي امان، آسان

چشم‌هاي بهاري در پس هر توفان

بي شك و ترديد و بي امان

مهربان مي‌شود با بوستان، با گلستان.

ديوارها پرتوان، اما ويران

پنجره‌ها، در دل دوستان

باران و ياران ...

ياران و باران، همزبان ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت   توسط یک جوینده  | 

استاد راهنمای شما چه کسی است؟

 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.

گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟

خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.

در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

 

نتيجه

هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد

آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت   توسط یک جوینده  | 

در زمان حکومت حضرت سلیمان مردی ساده اندیش در حالی که وحشت و نگرانی او را فرا گرفته بود و بر اثر ترس چهره­اش زرد و لب­هایش کبود گشته بود، سراسیمه نزد سلیمان آمد و با عجز و لابه گفت :«ای سلیمان ! به من پناه بده.»

سلیمان (که پناهگاه مستضعفان و بیچارگان بود به او توجه خاصی کرد) فرمود : «چه شده است و حاجتت چیست ؟»
او عرض کرد: «امروز عزراییل با خشم به من نگاه کرد. بر اثر آن وحشت کردم و اینک به محضر شما پناه آورده­ام. از تو تقاضا دارم که به باد فرمان بدهی که مرا از اینجا (فلسطین) به هندوستان ببرد تا از چنگ عزراییل رهایی یابم.»
سلیمان به تقاضای او توجه کرد :

باد را فرمود تا او را شتاب                    برد سوی خاک هندستان بر آب

روز بعد در وقت دیدار سلیمان با شخصیت­ها سلیمان عزراییل را دید و از او پرسید :«چرا به این بینوا با چشم خشمگین نگریستی، به طوری که بر اثر آن مضطرب و از وطن آواره گشت و بی­خانمان گردید ؟!»
عزراییل در پاسخ گفت: «خداوند فرمان داده بود که روح آن مرد را در هندوستان قبض کنم ولی من او را (دیروز) در این­جا دیدم و حیران گشتم که اگر او صد پر داشته باشد قادر نیست که خود را به هندوستان برساند !»
من طبق فرمان حق برای قبض روح او به هندوستان رفتم، او را آن­جا یافتم و جانش را قبض کردم :

چون به امر حق به هندستان شدم                 دیدمش آنجا و جانش بستدم

بنابراین نمی­توان از مرگ گریخت حال که چنین است باید برای رفع نگرانی­ها به خدا پناه برد و بر او توکل کرد :

تو همه کار جهان را همچنین                     کن قیاس و چشم بگشا و ببین
از که بگریزیم از خود این محال                 از که برتابیم از حق این وبال

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت   توسط یک جوینده  | 

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت   توسط یک جوینده  | 

 

 

بسیاری از دانشمندان زیست شناسی معتقدند خصلت، منش، رفتار، توان و كارایی، خلاقیت و خلق و خوی هر فرد بستگی به نوع گروه خونی وی دارد.

در بسیاری از كشورهای صنعتی بخصوص ژاپن برای پست های مدیریتی و اجرائی، هنگام استخدام افراد، به نقش گروه‌های خونی توجه ویژه‌ای دارند.

می خواهید بدانید شما دارای چه شخصیتی هستید؟

 

گروه خونی O:

افرادی سالم تر، دارای هدفی مشخص و اندیشمند هستند

بیش از دیگران حسود و مقام طلبند.

پر حرف اند

ولی سیاستمداران، وزیران و ورزشكاران خوبی هستند.

 

گروه خونی A:

افراد آرام، منظم، مطیع قانون و قاعده و بدون اعمال خشونت هستند

انعطاف ناپذیر، تودار، خودخواه و مشكل پسندند.

این افراد برای كارهای حسابداری، هرگونه امور اقتصادی، مالی، كامپیوتر و مهندسی شایستگی دارند.

 

گروه خونی B:

مردمانی رك و سریع الهجه، حساس و در عین حال دارای پشتكار هستند.

ناشكیبا، غیرقابل پیش بینی و در كارهایی كه مورد علاقه آنهاست تنبل اند

این افراد دهانشان چفت و بست نخواهد داشت و نمی شود اسرار و كارهای محرمانه را با آنها در میان گذاشت.

این افراد شایسته روزنامه نگاری و نویسندگی، هنر و كارهای فكری هستند

 

گروه خونی AB:

افرادی منطقی، حسابگر، امین و رو راستند

سازمانده، مطیع و در عین حال نیرومند هستند

این افراد به آسانی كسی را نمی بخشند، گاهی خشمگین می شوند.

 

 

فرستنده : سیده زهرا جعفرآبادی

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت   توسط یک جوینده  | 

 

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!
 
فرستنده : بنت الهدی صدر 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت   توسط یک جوینده  | 

می دانم که  اکنون از دست من بسیارعصبانی هستید . این درست است که آدمیان از گذشته تا کنون از دست من تا حد جنون عصبانی شده اند. عصبانیت قسمتی از وجود خاکی آدمیان است. فرزندانم هم  مانند آنها از دستم عصبانی شده اند. خوب گاهی اوقات مثلا به دلیل چیز هایی که در نظر شما بی عدالتی ها جلوه می کند حق دارید که عصبانی شوید.

شاید زمانی که هواپیما سقوط کرد فکر کردید که من عادل نیستم و در عوض ستمگر و نا مهربان. همه سرنیشنان هواپیما مفقود شدند و جان سپردند. بچه ها از دست رفتند و همه این ها  از نظر عقل و منطق شما آدمیان به نظر درست نمی آمد. این نمی توانست از نظر شما به مفهوم عشق و دوست داشتن من باشد. شما دائم می پر سیدید «پس خدا کجاست؟ چرا اجازه داد که چنین اتفاقات وحشتناکی روی دهد؟»

بله درست است. آن حادثه با موافقت من روی داد چون من به شما حق آزادی را داده ام. من می توانستم شما را مانند رباتی بیافرینم و همه فعالیت های شما را تحت کنترل خود درآورم. من می توانستم کاری کنم تا شما دائم به اراده من سرشار از شادی و لذت باشید. بله می توانستم اما این کار را نکردم چون شما را خیلی زیاد دوست داشتم و می خواستم آزادی اراده داشته باشید تا خود در مورد شکل زندگی و اعمال و روحیات خود آزادانه و از روی اختیار تصمیم بگیرید. می خواستم که خود  از روی آزادی و اختیار تام تصیم بگیرید که چه زمانی سرشار از ایمان و امید شوید و به سوی من بیایید. به دلیل آزادی و اختیار تامتان است که بعضی از شما آدمیان ناراحتی و غم و اندوه پیوسته را  انتخاب می کنید و بعضی دیگر نفرت را بر عشق  و انتقام را بر بخشش و بمباران مردم بی پناه را بر یاری و کمک برتر می گزینید. من فقط نظاره گر انتخاب ها و گزینه های برتر شما هستم . من مطمئنا وجود دارم و هم به اوای دلنشین لذائذتان و هم به صدای مهیب بمباران هایتان گوش می سپارم و به خاطر می سپارم.

شما پرسیدید «پس خدا کجاست؟» ... من همانجا بودم. من در گوش دخترکی کوچک زمزمه کرم «نترس ... من همینجا هستم ... من با تو هستم.» من دستان زنی کارگر را محکم گرفتم درست همانگونه که او دست به دامان من آورد. من آنچنان خلبانی را بر روی شانه هایم در آغوش گرفتم که گویی دوباره کودکی شده بود و در آغوشم.

من دقیقا در اوج ان هراس فلج کننده و مهیب آنجا بودم . من انجا بودم .... درست همانگونه که با فرزندانم در زمان خوشحالیشان در باغ های مشجر قدم می زنم .من انجا بودم ....در میان درد های تحمل ناپذیر . من انجا بودم ... هنگامی که مردمان گریه می کردند .من انجا بو دم ..... در اوج این فکر دهشتناک که زندگی چه زود پایان یافت. من با شما بودم.....در حالی که زانو زده بودید و می گفتید «خدایا ! چرا من را به فراموشی سپرده ای؟»

من شما را فراموش نکرده بودم . من از زمانی که از شوق لذائذ فانی دنیوی بر پا ایستادیدو در زمین گام نهادید  تا ان هنگام که از فرط نا راحتی و اندوه به زمین افتادید با شما بودم . من به  فریاد های خشمگینتان گوش دادم و به سوالاتتان پاسخ گفتم و به شما دلیل افرینششان را نشان دادم . نه برای اینکه به زندگیتان پایان دهم بلکه به دلیل اینکه تا به ابد با من زندگی کنید .

در یک ان خلق شدید و در یک ان نیز این دنیا را ترک کردید . اما من فراتر از اخرین لحظه زندگیتان رقص دخترکی شادمان و اواز زنی کارگر و پرواز ابدی خلبانی را قول دادم .

 

فرستنده: فهيمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت   توسط یک جوینده  | 

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلتها و تباهیها دور هم جمع شدند؛ خسته تر و کسل تر از همیشه!
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثلآ قایم باشک!
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم! و از آنجایی که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد!
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن: یک...دو...سه
همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد!
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد!
اصالت در میان ابرها مخفی گشت!
هوس به مرکز زمین رفت.
دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریارفت!
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد!
و دیوانگی مشغول شمردن بود:
هفتادونه...هشتاد...هشتادویک
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد! و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است!
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید:
نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...
هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در یک بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد:
دارم میام دارم میام .
و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود! زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود که جایی پنهان شود!!
و لطافت رایافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته دریاچه
هوس در مرکز زمین
...
یکی یکی همه را پیدا کرد.
به جز عشق!
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد :
تو باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است!
دیوانگی شاخه ای چنگک مانند را از درختی کند و با شدت وهیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.
عشق از پشت بوته بیرون آمد.با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
اوکور شده بود!
دیوانگی گفت:
من چه کردم من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم.
عشق جواب داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو!!!
و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست!!!

 

فرستنده : سیده زهرا جعفرآبادی

منبع : اینترنت

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت   توسط یک جوینده  | 

 

هر كسي گمشده‌اي دارد. بعضي‌ها بدنبال گمشده‌شان مي‌گردند، اما بعضي‌ها بي‌خيالش شدند. ما مي‌خواهيم گمشده‌مان را پيدا كنيم.

اعضای گروه اینترنتی Xsearch، جويندگاني هستند در مسير «شدن». جويندگاني در مسير آگاه شدن، آرام شدن، سبك شدن، پرواز كردن، و در نهايت انسان شدن ...

اينجا نه سخنران داريم، نه واعظ، نه مراد، نه استاد، و نه طلبه و دانشجو. دراينجا همه با هم و شانه به شانه هم حركت مي‌كنيم و اگر بخت يارمان شد، جلو مي‌رويم. حتي براي قدمي ...

شايد گمشده مرا شما برايم پيدا كرديد و شايد هم گمشده شما توسط ديگري به دستتان رسيد. شايد هم همه به دنبال يك چيز و يك گمشده مي‌گشتيم و توانستيم با كمك يكديگر پيدايش كنيم. مهم آن است كه هر كسي در اين گروه گمشده‌اي دارد و تمام هم و غمش آن است كه به گمشده‌اش برسد. و هر جوينده‌اي، حتي اگر به چيزي كه جستجو مي‌كند، نرسد؛ در راه جستن، چيزهاي زيادي پيدا مي كند و دريچه‌هاي فراواني به رويش باز مي‌شود.

هر فردي در طول دوران زندگيش خواننده نوشته و كتابي بوده كه برايش جالب و خواندني باشد و موجب تحولي در زندگيش شده، يا فيلمي ديده است كه صحنه ماندگاري در ذهنش خلق كرده باشد، و يا حداقل شاهد اتفاقي بوده كه برايش تلنگر و درسي داشته باشد.

ما معتقديم كه زندگي پر از «پيام» است، پر از «نشان». پر از «خبر»هاي خوب، پر از «تابلو»هايي كه هر كدام ما را به مقصدمان نزديكتر مي‌كند.

اعضاي گروه Xsearch، در اينجا گردهم آمده‌اند كه شنونده اين پيام ها باشند. هم شنونده و هم گوينده.

مهم نيست عضو گروه Xseach «كيست» و «كجاست»

در هر كجاي اين كره خاكي، با هر سطح تحصيلات و سوادي، هر كسي مي‌تواند حامل پيامي براي «خوب بودن» و «خوب زندگي كردن» باشد. بنابراين ما را از خواندن و دانستن آن محروم نكنيد.

 

براي عضويت در گروه اینترنتی «جستجوي مبهم» (Xsearch) ابتدا به آدرس زير برويد:

http://groups.yahoo.com/group/xsearch/join

سپس در صورت لزوم ايميل و پسوورد خود را وارد کنيد. (توجه كنيد با ايميلي وارد شويد كه مايل به گرفتن ايميلهاي گروه در آن هستيد)

در مرحله بعد، وارد صفحه اي مي‌شويد که با وارد كردن كاراكترهايي كه در انتهاي صفحه وجود دارد، (كه در تصوير زير نشان داده شده است) و زدن دگمه join عضو گروه مي شويد. (نیازی به تغییر گزینه‌ها نيست)

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت   توسط یک جوینده  | 

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده در پيله نگاه كرد.

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.

آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هيچ اتفاقي نيفتاد!

در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نمي‌دانست، اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

حرف اول: گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.

اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج مي‌شديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نمي‌توانستيم پرواز کنيم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.

من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت  داد.

«من به  هر چه که خواستم نرسيدم ... اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»

حرف آخر: اين پيام را براي همه دوستانت بفرست و به آنها نشان بده که چقدر براي آنها ارزش قائلي. اين پيام را براي هر کس که دوست خود مي داني بفرست حتي اگر به معني فرستادن پيام به فرستنده آن باشد. اگر اين پيام را براي کسي فرستادي و او نيز همين پيام را برايت فرستاد بدان که حلقه دوستان تو از دوستان واقعي تشکيل شده است.

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت   توسط یک جوینده  | 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم. من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند ...

فرستنده: مرجان نادران

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت   توسط یک جوینده  |